تبليغاتX
harfedel
تو
شبی به دست من از شوق سیب دادی تو

نگو که چشم و دلم را فریب دادی تو

تو آشنای دل خسته ام بودی حیف

و درد را به دل این غریب دادی تو

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:33 توسط kamelia |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 22:44 توسط kamelia |
?!!!!!؟?!!!!؟?!!!!!؟?!!!!!!؟?!!!!!!؟

هر که از يار تحمل نکند يار مخوانش -

                            هر که در عشق ملامت نکشد مرد نخوانش

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 22:22 توسط kamelia |
?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟?؟
 به جرم اينكه خيلي ساده بودم/ به زندان دلت افتاده بودم
                             اگر چه حكم چشمانت ابد بود/ براي مرگ هم آماده بودم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 22:20 توسط kamelia |
خداحافظ

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:22 توسط kamelia |
شکایت گنجشگ

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:17 توسط kamelia |
یکی گفت
یکی بهم گفت این جاده رو برو تا به آخرش برسی آخر جاده تو رو دیدم بعد از کلی فکر کردن تازه فهمیدم که تو آخرشی...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:11 توسط kamelia |
هرگ
هرگز کسی را ناامید نکنید ، شاید امید او همه ی دارایی اش باشد جکسون براون
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:8 توسط kamelia |
//////

وقتي تو پيروز ميشي من با غرور به همه ميگم : هي اون دوست منه ! اما وقتي ميبازي كنارت ميشينم و ميگم : هي من دوست توام

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:7 توسط kamelia |
همه چیزو نمیشه
چارلي چاپلين: با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،رختخواب خريد ولي خواب نه،ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد ولي احترام نه،مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:38 توسط kamelia |
من
من احساسی را که به هم داریم عشق مینامم.
                                   تو هر چه میخواهی بنام.
                                                       در اصل ماجرا تفاوتی نمیکند!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:53 توسط kamelia |
اخیش تموم شد
خوب من الان دو سه هفته میشه که از رفتن به هنرستان و مدرسه و این جنگولک بازی ها خلاص شدم فارغ التحصیل شدم از مدریه و این بندو بساطا...... مدرس خرجم این بود دانشکاه میلیون میلیون حتما خرج میکنم بیچاره پدر گرامیمان.
آدم که دیپلم میگیره خوبه ها 1 دغدغه اش تموم میشه هزار تا دیگه خود نمایی میکنن در کل هرچی باشن از این یکی که من رد کردم بهترن.......
ولی حالا که همه اینا تموم شدن دلم باشون تنگ شده واسه دوستام کلاس هنرستان همه و همه مهمتر ازاینا واسه کارام دلم تنگ شده .
نمیدونم فقط من اینطوریم یا شما هم همین حس رو داشتین؟



پ.ن1: از دوران دبیرستان بهترین استفاده رو بکنین
پ.ن 2: بازم بهترین استفاده رو از این دوران بکنین
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:17 توسط kamelia |
نیستی
چه فرقی میکنه پاییز یا بهار
وقتی اونا باشن و تو نباشی
چه تفاوتی داره شنبه یا جمعه
وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذره
مهم اینه که لحظه ها میگذرن ولی تو کنارم نیستی
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:2 توسط kamelia |
خاموشم کن

دوست دارم برم زیر بارون فقط راه برم  فقط گریه کنم

 

از الان تا آخر...............

 

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

 

شاید امشب سوزش این اشکها را کم کنی

 

آه باران من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران بزن باران شاید تو خاموشم کنی
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:0 توسط kamelia |
رسم زمونه
زمونه ازم پرسید چه کسی رو از همه بیشتر دوست داری
 من راجع به تو چیزی بهش نگفتم
چون این رسم زمونه است که هر کی رو که دوست داری ازت میگیره
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:4 توسط kamelia |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا