هوراااااااااااااااااااااااااا
من دانشگاه قبول شدم
تو اون فرشته اي که وقتي در فصل بهار قدم ميزني برگ درختان انتظار پاييز را ميکشند تا به جاي پاهايت بوسه بزنند
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصد هایی است
که خبر میآرند، از گل واشده ی دورترین بوته خاک
روی شن ها هم
نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر میآیید
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی رفتیو این بغضو توی صدام گذاشتی
میخوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه میخوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه
بعد تو پشه میزنم شبای سرد و خسته رو تو رفتی و من آهسته پشت سرت گفتم نرو نرو
میخوام تموم کنم این غصه تلخو با تو میدونی چقده فاصله قلبم تا تو
من تو با هر دو شدیم دچار درد نگاه سرد به رنگ پاییز زرد
اگه بهت گفتم برو چون که بریدم ذره ذره آب شدم به آخر رسیدم
آتیشم زدی منو کشتی صد بار بسه دیگه برو دست از سرم بردار
چند تا سوال عین خوره روحمو میخوره بعد من کی میاد دلم از دلهره پره
داد زدم رو به آسمون که بی جواب بود تازه فهمیدم کمک خواستن نداره سود
اما خواستم بمونم به لب رسید جونم من از جونم گذشتم تا تو باشی تو خونم
دیگه چیزی نداشتم بگم از دست دادم بازم گفتم خدایا تو برس به فریادم
میخوام بهت بگم پیشم بمون امانمیشه میخوام بهت گم نرو نرو مگه چی میشه
بعد تو پشه میزنم شبای سرد و خسته رو تو رفتی مو آهسته پشت یرت گفتم نرو نرو
چشامو میبندم ولی چیزی نیست به یادم به یادم میارم چه ساده دادی به بادم
ببین چه شادم چون گفتی تا تهش باهاتم فقط اومدی دچارم کنی به دردو ماتم
شمع عشقم به دست کی ساده خاموش شد شاید باد اومده عشق مثل نور فانوس شد
وقتی یادم میاد اشک و التماس چشات دیوانه وار میگریم واسه دوری نگات
برات میساخنم از جهنم زشتم بهشت دستات تو دستام بودیم بی خیال سرنوشت
به یاد اون روزایی که بودیم خوش و خورم تورو با خودم به اوج ابرا میبردم
حتی نشد با سنگ صبور این دردو ربود چرا که قلبم اسیر درد تو بود
پس خاطراتو نبر بذار برام بمونه یادگاری بهونه اشکام باشه تو شبای بیقراری
دل بکن از من و عشم بذار دستامون جدا شن سهم من شبای تاریک شهم تو ردای روشم
مجبورم نکن بگم که به تو هیچ خسی ندارم آخه این دروغه اما دیگه چاره ای ندارم
تو بدونتا آخر عمر از دلم نمیی هرگز نمیخواد که سخت بگیری خیلی ساده خداحافظ
نگو که چشم و دلم را فریب دادی تو ![]()
تو آشنای دل خسته ام بودی حیف![]()
و درد را به دل این غریب دادی تو![]()
هر که از يار تحمل نکند يار مخوانش -
هر که در عشق ملامت نکشد مرد نخوانش
خداحافظ همين
حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان
سراغش را از
خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من
تنها گوشی هستم که غصه هایش را
می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از
درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به
لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم،
آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه
بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای
دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت
فرشتگان همه
سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا
لانه ات را واژگون کند. آن گاه
تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده
بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از
تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه
چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را
پر کرد ...
وقتي تو پيروز
ميشي من با غرور به همه ميگم : هي اون دوست منه ! اما وقتي ميبازي كنارت ميشينم و
ميگم : هي من دوست توام
تو هر چه میخواهی بنام.
در اصل ماجرا تفاوتی نمیکند!!!!!!

